سپتامبر 27, 2008

امروز با بچه ها جلسه گذاشته بودیم ببینیم باید با “بود” چیکار کنیم.

اوضاع زیاد جالب نیست به نظرم، حمیدرضا و سهیل عملا وقت چندانی برای وقت گذاشتن رویکارهای مربوط به سایت ندارن و حتی از نظر ذهنی هم نمی تونن زیاد کاری انجام بدن. محسن هم که تقریبا مثل همیشه وقتش پره. فعلا فقط من و نازنین موندیم که منم می دونم یکم دیگه 100% وقتم خیلی کم می شه.  سر همین چیزها سهیل و حمیدرضا تز دادن که فعلا کارهای سایت رو متوقف کنیم تا یکم از کارهامون کم بشه و بعدش بتونیم دوباره روی سایت و مطالبش وقت بذاریم. من و نازنین و محسن مخالفت کردیم، الان هم قرار شده که از قسمت من شروع کنیم سایت رو راه انداختن و فعلا کارهای حمدزضا و سهیل رو بین خودمون تقسیم کنیم تا ببینیم چی می شه. قرار هم شده تا هفته دیگه من دقیقا طرح خودم رو برای قسمت “هنری” سایت ارائه بدم بعدش با هم سرش صحبت کنیم و بعدش ببینیم چیکار می خواییم بکنیم.

از اونطرف هم می دونم که برای برنامه نویسی باید وقت بیشتری بذارم. چند روز دیگه هم که کلاس های دانشگاه داره شروع می شه، روی  زبان هم که باید کار کنم. از یه طرف دیگه هم که مصباح هست و کارهای اون، باید بشینم یه برنامه درست و حسابی بریزم که بتونم به همه کارهام برسم.

اولین کارمم اینکه با سعیده صحبت کنم بعد تیمم رو برای قسمت هنری جمع کنم (یادم باشه به استادم هم امروز زنگ بزنم بگم فردا اگه می تونه یه ساعت زودتر بیاد که باهام روی کد نویسی های #C کار کنه!).

ببینم چیکار می کنم دیگه…

ژوئن 26, 2008

شدم مثل احمق ها!

باز هم نشستم دارم به گذشته ها فکر می کنم، به خاطره ها، و باز هم دلم برای همه چیز گذشته ها و آدم های گذشته تنگ می شه.

هیچ وقت دوست نداشتم چیزی که تموم شده رفته دوباره برگرده، الانش هم دوست ندارم چیزایی که قبلا انفاق افتادن دوباره اتفاق بیفتن و… نه، هیچ کدوم از اینا رو دلم نمی خواد. فقط دلم برای گذشته ها تنگ می شه، برای آدم ها و اتفاق ها. فقط همین.

بعضی وقت ها هم با خودم فکر می کنم “چی شد که همه چیز به اینجا رسید؟”، “چی شد که الان خیلی هایی که قبلا بودن دیگه نیستن؟”، “چیزی که قبلا بودم اون بود، چیزی که الان هستم اینه، اونیه که واقعا می خواستم؟!، “اونجاهایی که دوست داشتم سر این خط زندگی رو بگیرم و کجش کنم تا بره اونجایی که می خوام بره، واقعا این کار رو کردم؟! واقعا تونستم؟!”…

نمی دونم امروز چم شده،

دلم یکمی زیادی گرفته و پر شده.

باز هم می خوام یه تغییر دیکه توی زندگیم به وجود بیارم. فقط ایندفعه یکم سخت تر از همیشه است. آخه مگه من چقدر دیگه وقت دارم که بخوام بیشتر از این سر این و اون هدرش بدم؟!…

امروز دلم برای “هنگامه” خیلی تنگ شده. نمی دونم چرا. حال و هوای 4، 5 سال پیش رو دارم. دلم بکم برای وقت هایی که با هم بودیم تنگ شده. نمی دونم، شاید برای اولین بار بود که احساس می کردم همه حرف ها رو می شه برای یکی زد. شاید چون خواهرم شد. شاید چون اون صیغه خواهری هنوزم که هنوزه من رو بهش وصل می کنه شاید… شاید… شاید… همش شاید.

شاید هم برای اینکه یکی دگه باید از زندگیم بره. یکی که عزیز بود. یکی که شاید برای همیشه عزیز بمونه اما دیگه کسی نیست که من بخوامش. باز هم شاید… شاید… شادی.. شاید.