سپتامبر 21, 2008

دیروز رفته بودم آموزشگاه پیش استادم که تا قبل از امتحان روز چهارشنبه مشکلم رو توی XML برطرف کنه آخه هم خوب یاد نگرفته بودمش هم توی امتحان میاد هم اینکه باید توی پروژه ام که تا چهارشنبه باید تحویلش بدم باید ازش استفاده کنم.

فکر کنم نزدیک 1 ساعت و نیم نشسته بود داشت برای من XML رو توضیح می داد و مثال هاش رو اجرا می کرد و سرشون بحث می کردیم.

بعدش که کارمون تموم شد بحث کشید به کلاس کاربردی وبی که داره برگزار می کنه (منم خیلی دلم می خواست توش شرکت کنم اما چون چیزی از برنامه نویسی با #C و net. نمی دونم نمی تونستم توش شرکت کنم) و اینا و دید کلی ذوق دارم گفت یه جلسه بیا سر کلاس ببین به دردت می خوره یا نه، اگه دیدی به دردت نمی خوره وقتت رو تلف نکن. برای این هم که امروز 0 کیلومتر نرم سر کلاس یه PDF راجع به #C و ASP.Net داده بخونم (221 صفحه اش رو باید بخونم امروز تا قبل از ساعت 3!). حالا دیگه باید ببینم چیکار می کنم. فکر می کنم برای رسیدن به چیز هایی که می خوام باید خیلی جون بکنم.

ژوئن 26, 2008

امروز بعد از 4 سال کنکور دادم.

گند زدم اما امیدوارم قبول شم.

بعد از 4 سال از خوندن این رشته لعنتی که با عشق انتخابش کردم و توی دانشگاه گند خورد بهش خسته شدم.

ایکاش قبول شم…

آوریل 29, 2008

حالم اصلا خوب نيست،

حتي نمي دونم چه احساسي دارم!

فقط مي دونم امروز حالم خوب نيست.

.

.

.

اميدوارم اتفاق خاصي نيفته امروز.

راستي!

دلم هم به مقدار خيلي زيادي گرفته،

ناراحتم، دست دارم گريه كنم، مي خوام از خواب بيدار شم، هيچ چيز رو باور نمي كنم، شايد هم نمي خوام كه باور كنم!

.

.

.

امروز حالم خوب نيست.