ژوئن 26, 2008

شدم مثل احمق ها!

باز هم نشستم دارم به گذشته ها فکر می کنم، به خاطره ها، و باز هم دلم برای همه چیز گذشته ها و آدم های گذشته تنگ می شه.

هیچ وقت دوست نداشتم چیزی که تموم شده رفته دوباره برگرده، الانش هم دوست ندارم چیزایی که قبلا انفاق افتادن دوباره اتفاق بیفتن و… نه، هیچ کدوم از اینا رو دلم نمی خواد. فقط دلم برای گذشته ها تنگ می شه، برای آدم ها و اتفاق ها. فقط همین.

بعضی وقت ها هم با خودم فکر می کنم “چی شد که همه چیز به اینجا رسید؟”، “چی شد که الان خیلی هایی که قبلا بودن دیگه نیستن؟”، “چیزی که قبلا بودم اون بود، چیزی که الان هستم اینه، اونیه که واقعا می خواستم؟!، “اونجاهایی که دوست داشتم سر این خط زندگی رو بگیرم و کجش کنم تا بره اونجایی که می خوام بره، واقعا این کار رو کردم؟! واقعا تونستم؟!”…

نمی دونم امروز چم شده،

دلم یکمی زیادی گرفته و پر شده.

باز هم می خوام یه تغییر دیکه توی زندگیم به وجود بیارم. فقط ایندفعه یکم سخت تر از همیشه است. آخه مگه من چقدر دیگه وقت دارم که بخوام بیشتر از این سر این و اون هدرش بدم؟!…

امروز دلم برای “هنگامه” خیلی تنگ شده. نمی دونم چرا. حال و هوای 4، 5 سال پیش رو دارم. دلم بکم برای وقت هایی که با هم بودیم تنگ شده. نمی دونم، شاید برای اولین بار بود که احساس می کردم همه حرف ها رو می شه برای یکی زد. شاید چون خواهرم شد. شاید چون اون صیغه خواهری هنوزم که هنوزه من رو بهش وصل می کنه شاید… شاید… شاید… همش شاید.

شاید هم برای اینکه یکی دگه باید از زندگیم بره. یکی که عزیز بود. یکی که شاید برای همیشه عزیز بمونه اما دیگه کسی نیست که من بخوامش. باز هم شاید… شاید… شادی.. شاید.

Leave a Reply