آوریل 28, 2008

بعد از ظهر با مامان رفتيم دكتر،

خانوم دكتره هم تو رو مي شناخت هم منو،

خودت كه مي دوني…

اولش گفت چرا تنها اومدي؟

بعد كه بهش جريان رو گفتم گفت “يعني الان بايد دوران سوگت رو بگذروني”.

ببين چه دستي دستي مردي!

بهدش شروع كرد بهم توضيح دادن كه هميشه بعد از از دست دادن يه چيزي، هر چيزي كه دوستشون داريم، هر چيزي كه نه، هر كسي، هر جوري، حالت هايي كه آدم داره توي چندتا مرحله خلاصه مي شن،

اوليش “خشم”ه،

وقتي هي از خودت مي پرسي “چرا؟… چرا؟… چرا؟…” اين “چرا، چرا” كردن به خاطر همين خشمه،

بعد از خشم مي رسيم به “انكار”،

فكر مي كنيم همه چيز درست مي شه،

فكر مي كنيم همه اينا فقط يه توهمن،

يه كابوس كه مي تونيم ازش بيدار شيم.

فكر مي كنيم همه چيز درست مي شه،

داريم اشتباه مي كنيم،

الان اوني كه مي خواهيم مياد

اما…

همش مال همين دورانه،

دوران اميد هاي بيهوده…

بعدش هم نوبت دوران “سوگ” مي شه،

عذاداري ره مي ندازيم براي خودمون،

باور مي كنيم كه همه چيز تموم شده،

ديگه چيزي نيست،

دل مي كنيم…

.

.

.

خيلي با هم صحبت كرديم،

خيلي،

اما يادم رفت خيلي چيزا رو بهش بگم! توي ذهنم دارم جمعشون مي كنم كه دفعه ديگه بهش بگمشون…

يادم رفت بهش بگم كلي خاطره توي مغزم جا خوش كردن كه بيرون نمي رن،

يادمرفت بهش بگم كه همش حرفاي تو و خودم توي ذهنم هي تكرار مي شن،

يادم رفت بهش بگم هر جا كه مي رم خودم و تو رو مي بينم،

يادم رفت بهش بگم همه اينات گريه ام مي ندازن

بعد به خودم مي گم “چرا؟… چرا؟… چرا؟… چرا؟…”

يادم رفت بهش بگم كه بعدش دلم برا يهمه چيز تنگ مي شه،

براي تو،

براي خودم،

براي خودمون…

يادم رفت بهش بگم كه دلم برات چقدر تنگ مي شه و بعدش چقدر احساس دلتنگي و خالي بودن جات رو مي كنم.

همه اينا رو يادم رفت بهش بگم.

بعدش هم يكمي راجع به خودم باهاش حرف زدم،

يعني راجع به من با هم حرف زديم،

بعدش قرار شد باز هم با هم صحبت كنيم،

توي جلسه هاي بعدي.

بعد بهم يه دارو داد،

گفت “هر وقت ديدي داري ويوونه مي شه، اعصابت بهم ريخته بخور، اما فقط وقتي احساس كردي واقعا داري ديوونه مي شه، در غير اينصورت نه.”

يادم رفت ازش بپرسم وقتي دلم برات تنگ مي شه بايد چيكار كنم؟

وقتي مي شينم براي اينكه خالي بشم براي تو مي نويسم،

براي تو كه از قبل از بودنت هم برات مي نوشتم و حالا هم كه نيستي بازم…

يادم رفت ازش اينا رو بپرسم.

ديدي؟!…همه اينا رو يادم رفت!

.

.

.

ديدي چي شد؟!

يادم رفت بهت بگم كه فكر مي كنه من فقط به تو وابسته بودم!

يادم باشه دفعه ديگه يه چيزايي رو بهش بگم كه اين فكره از سرش بيفته

خودم كه فزق دوست داشتن و وابستگي رو مي دونم!

من كه غير از تو كس ديگه رو دوست نداشته بودم!

من كه غير از تو وابسته يكي ديگه نشده بودم!

دليلشم معلومه ديگه!

خودت كه مي دوني چقدر دوستت داشتم؟ (دوستت دارم)

.

.

.

چيزي نيست،

يكم بگذره همه چيز درست مي شه،

گفت هفته بعد بيا تا “دوران سوگت” بگذره.

ببين چه دستي دستي مردي!

Leave a Reply